محکوم شدن عیسی
(متی ۲۷: ۱-۲، لوقا ۲۲: ۶۶-۷۱)
۱بامدادان، بیدرنگ روسای کهنه بامشایخ و کاتبان و تمام اهل شورامشورت نمودند و عیسی را بند نهاده، بردند و به پیلاطس تسلیم کردند.
در حضور پیلاطوس
(متی ۲۷: ۱۱-۱۴، لوقا ۲۳: ۱-۵، یوحنا ۱۸: ۲۸-۳۸)
۲پیلاطس از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهودهستی؟» او در جواب وی گفت: «تو میگویی.» ۳و چون روسای کهنه ادعای بسیار بر او می نمودند، ۴پیلاطس باز از او سوال کرده، گفت: «هیچ جواب نمی دهی؟ ببین که چقدر بر توشهادت میدهند!» ۵اما عیسی باز هیچ جواب نداد، چنانکه پیلاطس متعجب شد.
صدور حکم مصلوب شدن
(متی ۲۷: ۱۵-۲۶، لوقا ۲۳: ۱۳-۲۵، یوحنا ۱۹: ۱۸)
۶و در هر عید یک زندانی، هرکه رامی خواستند، بجهت ایشان آزاد میکرد. ۷و برابانامی با شرکای فتنه او که در فتنه خونریزی کرده بودند، در حبس بود. ۸آنگاه مردم صدازده، شروع کردند بهخواستن که برحسب عادت با ایشان عمل نماید. ۹پیلاطس درجواب ایشان گفت: «آیا میخواهید پادشاه یهود را برای شما آزاد کنم؟» ۱۰زیرا یافته بودکه روسای کهنه او را از راه حسد تسلیم کرده بودند. ۱۱اما روسای کهنه مردم را تحریض کرده بودند که بلکه برابا را برای ایشان رهاکند. ۱۲پیلاطس باز ایشان را در جواب گفت: «پس چه میخواهید بکنم با آن کس که پادشاه یهودش میگویید؟» ۱۳ایشان بار دیگر فریادکردند که «او را مصلوب کن!» ۱۴پیلاطس بدیشان گفت: «چرا؟ چه بدی کرده است؟» ایشان بیشتر فریاد برآوردند که «او را مصلوب کن.» ۱۵پس پیلاطس چون خواست که مردم راخشنود گرداند، برابا را برای ایشان آزاد کرد وعیسی را تازیانه زده، تسلیم نمود تا مصلوب شود.
استهزای سربازان رومی
(متی ۲۷: ۲۷-۳۱)
۱۶آنگاه سپاهیان او را بهسرایی که دارالولایه است برده، تمام فوج را فراهم آوردند ۱۷وجامهای قرمز بر او پوشانیدند و تاجی از خاربافته، بر سرش گذاردند ۱۸و او را سلام کردن گرفتند که «سلامای پادشاه یهود!» ۱۹و نی بر سراو زدند و آب دهان بر وی انداخته و زانو زده، بدو تعظیم مینمودند. ۲۰و چون او را استهزاکرده بودند، لباس قرمز را از وی کنده جامه خودش را پوشانیدند و او را بیرون بردند تامصلوبش سازند.
در راه جلجتا
(متی ۲۷: ۳۲-۳۴، لوقا ۲۳: ۲۶-۳۱، یوحنا ۱۹: ۱۷)
۲۱و راهگذری را شمعون نام، از اهل قیروان که از بلوکات میآمد، و پدر اسکندر و رفس بود، مجبور ساختند که صلیب او را بردارد. ۲۲پس اورا به موضعی که جلجتا نام داشت یعنی محل کاسه سر بردند ۲۳و شراب مخلوط به مر به وی دادند تا بنوشد لیکن قبول نکرد. ۲۴و چون او رامصلوب کردند، لباس او را تقسیم نموده، قرعه برآن افکندند تا هر کس چه برد.
مصلوب شدن عیسی
(متی ۲۷: ۳۵-۴۴، لوقا ۲۳: ۳۲-۴۳، یوحنا ۱۹: ۱۸-۲۷)
۲۵و ساعت سوم بود که اورا مصلوب کردند. ۲۶و تقصیر نامه وی این نوشته شد: «پادشاه یهود.» ۲۷و با وی دو دزد را یکی از دست راست و دیگری از دست چپ مصلوب کردند. ۲۸پس تمام گشت آن نوشتهای که میگوید: «ازخطاکاران محسوب گشت.» ۲۹و راهگذاران او رادشنام داده و سر خود را جنبانیده، میگفتند: «هانای کسیکه هیکل را خراب میکنی و در سه روز آن را بنا میکنی، ۳۰از صلیب به زیرآمده، خود را برهان!» ۳۱و همچنین روسای کهنه و کاتبان استهزاکنان با یکدیگر میگفتند؛ «دیگران را نجات داد و نمی تواند خود را نجات دهد. ۳۲مسیح، پادشاه اسرائیل، الان از صلیب نزول کند تا ببینیم و ایمان آوریم.» و آنانی که با وی مصلوب شدند او را دشنام میدادند.
جان سپردن عیسی
(متی ۲۷: ۴۵-۵۶، لوقا ۲۳: ۴۴-۴۹، یوحنا ۱۹: ۲۸-۳۷)
۳۳و چون ساعت ششم رسید تا ساعت نهم تاریکی تمام زمین را فرو گرفت. ۳۴و در ساعت نهم، عیسی به آواز بلند ندا کرده، گفت: «ایلوئی ایلوئی، لما سبقتنی؟» یعنی «الهی الهی چرا مراواگذاردی؟» ۳۵و بعضی از حاضرین چون شنیدند گفتند: «الیاس را میخواند.» ۳۶پس شخصی دویده، اسفنجی را از سرکه پر کرد و برسر نی نهاده، بدو نوشانید و گفت: «بگذارید ببینیم مگر الیاس بیاید تا او را پایین آورد.» ۳۷پس عیسی آوازی بلند برآورده، جان بداد. ۳۸آنگاه پرده هیکل از سر تا پا دوپاره شد. ۳۹و چون یوزباشی که مقابل وی ایستاده بود، دید که بدینطور صدا زده، روح را سپرد، گفت؛ «فی الواقع این مرد، پسر خدا بود.»
۴۰و زنی چند از دور نظر میکردند که ازآنجمله مریم مجدلیه بود و مریم مادر یعقوب کوچک و مادر یوشا و سالومه، ۴۱که هنگام بودن او در جلیل پیروی و خدمت او میکردند. و دیگرزنان بسیاری که به اورشلیم آمده بودند.
تدفین عیسی
(متی ۲۷: ۵۷-۶۱، لوقا ۲۳: ۵۰-۵۶، یوحنا ۱۹: ۳۸-۴۲)
۴۲و چون شام شد، از آن جهت روز تهیه یعنی روز قبل از سبت بود، ۴۳یوسف نامی ازاهل رامه که مرد شریف از اعضای شورا و نیزمنتظر ملکوت خدا بود آمد و جرات کرده نزدپیلاطس رفت و جسد عیسی را طلب نمود. ۴۴پیلاطس تعجب کرد که بدین زودی فوت شده باشد، پس یوزباشی را طلبیده، از او پرسید که «آیاچندی گذشته وفات نموده است؟» ۴۵چون ازیوزباشی دریافت کرد، بدن را به یوسف ارزانی داشت. ۴۶پس کتانی خریده، آن را از صلیب به زیر آورد و به آن کتان کفن کرده، در قبری که ازسنگ تراشیده بود نهاد و سنگی بر سر قبرغلطانید. ۴۷و مریم مجدلیه و مریم مادر یوشادیدند که کجا گذاشته شد.